.دیو از شاخش دسته کلیدی در آورد و رفت به سراغ اتاقها. دونه دونه اتاق ها رو وا کرد و نشون نمکی داد. نمکی از دیدن اتاقها چشمش سیاهی رفت. چیزهایی دید که هیچ وقت خیال نمی کرد به خواب هم ببینه. از جواهرات، از لباس های زربفت، از سکه های طلا و نقره، از گردن بند و زینت های نه، حتی یکی دو اتاق هم پر بود از خوراکی و آذوقه.
ادامه مطلبلحظاتی با موسیقی بامزه "Sabre Dance"
های ,قسمت ,نمکی ,دونه ,رفت ,اتاق ,از گردن ,نقره، از ,و نقره، ,طلا و ,گردن بند
درباره این سایت